احمدرضا احمدی
چرا مرا
با ظرف‌هاي شكسته مقايسه مي‌كني
من كه هنوز مي‌توانم تو را صدا كنم
من كه هنوز برگ زرد را نشانه‌ي پاييز مي‌دانم
تنها گاهي از نااميدي
با افسوس آهي مي‌كشم
سپس پنجره را در سرما مي‌بندم
هنوز تفاوت ميوه‌هاي تابستاني و زمستاني را
مي‌دانم
همان‌طور كه ميان اتاق ايستاده بودم
سال تحويل شد
دو سه پرنده به سرعت پر زدند
سپس در افق گم شدند
سپس پيري من و تو آغاز شد
ماهيان قرمز سفره‌ي هفت سين
با دهان باز
با تعجب ابدي ما را نگاه مي‌كردند
بر جامه‌هاي نو روح افسرده‌ي ما
دوخته شده بود
تو را سه بار خواندم
نمي‌شنيدي
پنجره را گشودي
گفتم: هياهو نيست، شهر خلوت است
ما تنها در اين شهر هستيم
تا غروب فردا فقط يكديگر را
نگاه كرديم و گريستيم
گفته بودي: شايد معجزه‌اي رخ دهد
تا ما اين خانه را ترک گوييم
احمدرضا احمدی
آن كس مي‌تواند از عشق سخن بگويد
كه قوس و قزح را
يك‌بار هم شده
معني كرده باشد
اكنون كسي را
در روشنايي پس از باران
از دار فرود مي‌آرند

هزار پله به دريا مانده‌ست
كه من از عمر خود چنين مي‌گويم
فقط مي‌خواستيم ميان گندم‌زارها بدويم
حرف بزنيم و عاشق باشيم
اما گم‌شدن دل‌هامان را حدس زدند و اكنون
در انتهاي كوچه‌ي انبوه از لاله عباسي
كسي را از دار فرود مي‌آرند
احمدرضا احمدی
شتاب مکن
که ابر بر خانه‌ات ببارد
و عشق
در تکه‌ای نان گم شود
هرگز نتوان
آدمی را به خانه آورد
آدمی در سقوط کلمات
سقوط می‌کند
و هنگام که از زمین برخیزد
کلمات نارس را
به عابران تعارف می‌کند
آدمی را توانایی
عشق نیست
در عشق می‌شکند و می‌میرد