مارگارت آتوود
با خود می گویم چطور می توانستم آن قدر نادان باشم؟ آن قدر احمق؟ آن قدر ناتوان از دیدن، آن قدر تسلیم بی دقتی؟
اما چطور می توانیم بدون چنان نادانی و بی‌دقتی‌ای زندگی کنیم؟ اگر می‌دانستیم چه اتفاقی می‌افتد؟ اگر از همه‌ی چیزهایی که بعد اتفاق می‌افتاد خبر داشتیم_اگر از قبل نتیجه‌ی اعمالمان را می‌دانستیم_ دچار عقوبت می‌شدیم. همان‌قدر به‌دردنخور بودیم که اعتقادمان.
یک سنگ بودیم. هیچ‌وقت نمی‌خوردیم. نمی‌آشامیدیم. نمی‌خندیدیم. یا صبح از رختخواب بیرون نمی‌آمدیم. هیچ‌وقت کسی را دوست نمی‌داشتیم. نه دیگر هیچ‌وقت، هرگز جرئت نمی‌کردیم ...